عشق
اگر چه پرواز در من نيست
اما مي توانم پرواز كنم
آنقدر دور...
و آنقدر دور...
و دور...
به آينده اي نا شناس
به آنجا كه آبي است
به آنجا كه الماسهاي زرد صفحه آبي را مي جويند...
براي هست شدن...
به آنجا كه زمين منتظر است...
و منتظر است...
و منتظر...
منتظر طلوع خورشيد.
وقتي كه تو با مني.
اگر چه ديوانگي در من نيست
اما...
مي توانم ديوانه باشم
مثل زاهدي كه در بهشت عميق مي شود
وقتي كه تو با مني.
من در خود گم مي شوم
مثل بچه اي تنها در يك خيابان شلوغ...
يك برگ تنها روي يك شاخه مرده...
و يك گل،بدون هيچ ريشه اي ...
وقتي كه تو نيستي.
من خود را پيدا كرده ام
نه يك بچه...
نه يك برگ...
و نه يك گل...
اما...
يك مرد،و با تو..........
( هیچ کس)
